وصیت نامه شهید خدمتعلی رجبی

وصیت نامه شهید خدمتعلی رجبی
وبلاگ خبری شهر هشجی
هشجین هشجین هشجین هشجین هشجین
جشنواره غذاهای محلی
جشنواره غذاهای ایرانی
آخرين مطالب

بسم رب الشهداء و الصدیقین

اَتَامُرونَ النّاس بِا الِبرَ وتنسونَ اَنُفسِکُم
سلام بر مهدی یاور مظلومان جهان ونائب بر خقش امام امت و بر رزمندگان پر توان جند ا... و لشکریان توحید ، با آنکه می دانم گناهانم مانع از اجابت دعا هایم در پیشگاه خداونداست و شهادت نصیبم نمی شود ولی اگر خداوند متعال غفار و ستار و علام از سر گناهانم گذشت و به عنوان بنده ای ذلیل و گنه کار قبولم کرد و پذیرفت که بنده گنه کارش را جزو آمرزیده شدگان قرار دهد و بپذیرد و در رده شهدا قرار دهد و چه انتظاری خدا یا چه روزها و شبها که انتظار چنین روزی را می کشیدم معبود اخالقا چه مدتها که در انتظارش بودم وای معبودا گناهانم ، می ترسم پرده عصمتم را بدرد خدا نکند بنده گنه کارت را در روز قیامت پرده عصمتش را به سبب آرزوهای طول و درازش و پیروزی هوای نفسش بدری و آبرویم را ببری خدا یا نفهمیدم گنه کردم خدا یا ندانستم ، معبودا آمدم آخرین امیدم جبهه است الهی و مولای و سیدی چه زشتیها که دارم پروردگارا چه گناهانی که در خلوتها کرده ام خدایا چه جسارتها که در حضورت کرده ام معبودا همه رادیدم از همه خجالت کشیدم جز ذات اقدست خدا یا تو خود گفتی ادعوُ اَستَجِب لَکُم و من نیز باری از گناهان آمده ام الهی هب لی کَمالَ الا نقِطاعَ الیک الهُم اَجُعل وفاتی فتلافی سَبیلک خدا یا اگر تو هم مرا از درگاهت برانی پروردگارا کجا بروم الها در چه کسی را بزنم الهی صَبَرت علیُ حَرِ نارِک فکِیفَ صبِرُ عَلی فَراقِک خدا یا گیرم بر آتش جهنم صبر کردم ولی چگونه تحمل کنم دوری تو را خدایا ببخشای مرا که بهتری و مهربانترین بخشندگانی سلام بر پدرم و ماردم بر پدر و مادر پیرم پدر مادری که سالیان دراز زحمت را کشیدند ولی من نتوانسم خدمتی به آنها بکنم ولی مادرم شیرت را حلالم کن که به هدر ندادم و جانی که پوست و گوشت و استخوانش از شیر تو رشد کرده بود فدای قرآن کردم و در مقابل گناهانم هیچ قیمتی متاعی جهت تعویض نیافتم ، جز خونم امانتی بودم دست شما از خدایم اگر مین ها بدنم را تکه تکه کردند و برایتان هدیه فرستادند ناراحت نشوید و مرا عقوبم کنید و این چند کلمه را بعنوان وصیتی نویسم و من م یدانم که لیاقت نوشتن وصیت نامه را به امت مسلمان ندارم .
اول : شهادت می دهم خدا یکی است احدأ وصمدأ و رحمن و رحیم و مهربان و ستار و غفار و قاسم الجبارین است ، شهادت می دهم که همه پیامبران برحقند . شهادت می دهم به علی (ع) و 11 فرزند بر حقش شهادت می دهم به معاد به زمان بر انگیخته شدن انسانهاست زمان رسیدگی به جرائم وقت میزان وعدل و داد است زمان قضاوت خداست خدایا قسمت می دهم به خون شهیدان کربلا رسوایم نکن .
دوم : امت مسلمان نفسهایتان را مطیع عقلتان کنید از اختلافات بپرهیزید که اما فرمود اختلافها سر من است دنیا فانی است آنجه می ماند خوبی و بدی است .
برادران پاسدار روحانیت را ول نکنید . و امام را رها نسازید که رهبر همه به سوی نجات و فلاح است از اختلاف بپرهیزید و تابع هوای نفس نباشید که انسان را هلاک می کند . به نغمه های شوم مزدوران بیرونی و درونی استعمار گوش فرا ندهید که امام فرمود شیطان بزرگ آمریکاست . تقوا را فراموش نکنید سوار بر کشتی تقوا از طوفانهای سهمگین زندگی و امواج دنیا نجات یافته و در بهشت موعود پهلو گیرید که ( ان اکرمکم– عند ا... القبکم) جنگ را فراموش نکنید که مسئله اصلی جنگ است پدران و مادران فرزندان خود را روانه جبهه کنید که داده اید در راه خدا همچون ما در وهب پس نگیرید از تهمت زد و تجسس درباره همدیگر بپرهیزید که خداوند قهار و ستار پوشانید که وظیفه انسانها همین است .
رمز پیروزی یادتان نرود وحدت را راحفظ کنید که با حفظ وحدت می توان کاخهای سبز و سرخ سفید را لرزاند و در هم ریخت که وعده پیروزی نهائی نزدیک است .
به خانواده شهدا احترام بگذارید که ما هر چه داریم از اینها داریم خانواده شهدا گرانقدرترین و پر بهاترین از لحاظ کیفیت و انسانهای کامل و بهترین نعمت خداوند که همانا جانهای شیرین فرزندانشان بوده است .
در راه خدا داده اند ، مساجد را پر کنید که مساجد سنگر است اسلام را رها نکنید که کمک به اسلام باید به خاطر خدا باشد نه اینکه با اشتباه یک فرد هر چند ظاهری در رده بالای باشد همه چیز را از یاد برده و آنچه که تکلیفمان می باشد توجیه کنیم خدا نکند آن روز بیاید که خداوند منان بر اثر کفران نعمتها نعمتهایش را از ما بگیرد .
دو روز روزه داریم بگیرید و مقداری پول نزد برادردم دارم که البته در دفترچه ام می باشد نصفش را به جنگ زدگان بدهید وبقیه هر طور پدرم صلاح دانستند خرج کنید .
خواهرانم و مادرم و برادرانم ، درس از زینب کبری و ما درم از زهرا مرضیه و برادرانم درس از امام سجاد (ع) و پدرم درس از امام حسین (ع) بگیرید و متزلزل نشوید رسالت زینب بر دوش به یاری اسلام بشتابید و برایم دعا کنید. خداوند گناهانم را ببخشد .
ان تنصر ا... ینصرکم و یثبت اقدامکم خدایا ما را به صراط مستقیم فرما
خداوندا انقلاب را باقی بدار تا آقایش مهدی (عج ا... تعالی فرجه الشریف ) تشریف فرما شوند. گناهانم راببخش. لشکریان توحید راپیروز بگردان .
ساعت 8 شب 18 / 11/1362 نزدیکی قصر شیرین خدمتعلی رجبی


خاطرات
محمود برج علی زاده:
اولین بار وقتی وارد سپاه خلخال شدم با لباس شخصی بودیم؛ حدود 25 نفر. ایشان آمدند و برای ما صحبت کردند؛ بعد دستور دادند که به ما لباس نظامی بدهند و اولین کار این بود که ما را به مزار شهدا بردند .

در منطقه کاسه گران بودیم و صحبت بود که شهید رجبی کجا برود. مسئول گردان پیشنهادی داده بودند، ولی گفتند که ما باید حتمأ به گردان تخریب برویم .البته مسئول محور ( معاون تیپ ) هم به وی پیشنهاد کردند .

ابراهیم شجاعی:
آشنایی با شهید خدمت علی رجبی از زمان شکل گیری انقلاب، دقیقأ از اوایل آبان ماه شروع می شود که حرکتهایی در قالب دسته جمعی به طوری که نمایانگر این بود که یک قضیه ای میخواهد داخل کشور اتفاق بیافتد، آغاز شد.
آن سال ما سال دوم راهنمایی را شروع کرده بودیم .
طریقه آشنایی با شهید به این ترتیب بود که ما در روستایی زندگی می کردیم، بنام روستای کهراز . با فاصله حدودأ 4 کیلومتر با مرکز بخش هشتجین که شهید در آن زمان در آنجا سکونت داشتند .
زمانی که کلاس دوم راهنمایی را می خواندیم فاصله ای که از هشتجین داشتیم و دانش آموز بودیم و تعدادی از برادران دورتر از بخش هشتجین نظری می خواندند که با آنها ارتباط داشتیم . آنها اعلامیه ها را برای ما می آوردند .
در آبان ماه 57 در این زمان ما ملاقاتهایی خصوصأ در روزهای پنج شنبه داشتیم و همه دستوراتی بود که از شهید رجبی دریافت می کردیم .

دکتر محمد تقی علوی:
فوتبال خوبی بازی می کرد . ما جمع شدیم یک مزرعه مانندی را برای فوتبال آماده کردیم که بعد یک نفر صاحب پیدا کرد، ولی شهید معتقد بود این مرد چون دید این مکان آماده است، ادعای مالکیت می کند. او گفت ما باید در مقابل او مقاومت کنیم و اجازه ندادیم زمین را مالک شود .
از عوامل اصلی تعطیلی دبیرستان صفوی در اردبیل، شهید رجبی بود. اعلامیه های امام (ره) را با زور، شب تکثیر می کردیم و توزیع کردیم . ما که تعدادی جوان از هشتجین بودیم، اولین راهپیمایی دانش آموزی را تشکیل دادیم و در جلو بازار اردبیل اولین بار شعار « شاه ، سگ زنجیری آمریکا » را به زبان آوردیم . با پلیس درگیر شدیم و دستگیر شدیم . در بازار کلاه فروشان گیر افتادیم . شهید رجبی هم با ما بود. کتک خوردیم. طول بازداشت ایشان کم بود. بعد از مدتی کتک خوردن آزاد می شود. بعد مدارس تعطیل شد و ما به خلخال رفتیم .
بعدها فرمانده سپاه خلخال شدند و بنده هم معاون ایشان بودم . بعد ها که از خلخال قهر کرد و به منطقه آمده بود، بنده قبلأ به منطقه رفته و آمده بودم . 7 – 8 روز با هم بودیم . شهید باکری یک روز از من پرسید یک مرد پر دل و جرأت می خواهم؛ رجبی چطور است؟ بنده او را معرفی کردم و از تمام خصوصیات ایشان گفتم. همین شد که به گردان تخریب رفت و معاون گردان تخریب شدند، که بعدها شهید شدند .

خانواده ایشان در محله و منطقه معروف است .
صداقت ومهربانی ایشان زبانزد خاص و عام بود.
جزو بچه های شاخص بودند؛ در کنار شهید پستی، شهید پور قدر و بقیه.
محور فعالیت های انقلابی بودند . حرکت انقلابی را سامان دادند و فعالیتشان را شروع کردند.
همان زمان فکر کنم دو تا دیگر از برادرانش و همچنین پدرشان در جبهه حضور داشتند .
وقتی که بچه ها می روند به پدرشان بگویند که موضوع چیست، ایشان بلافاصله می گوید که اصلآ نمی خواهد من بروم . شما بروید و دفنش کنید، ما اینجا نیامدیم برای هوا خوری ، آمدیم برای شهادت .
ایشان آمد و با دست خودشان همین بدن را خاک گذاشتند.
در هشتجین یک زمانی فکر کنم سال 61 بود. ما هیئت کشتی آنجا راه انداخته بودیم و تعدادی از جوان ها می آمدند. مربی ما هم یک از برادران اهل سنت بود . شهید که فرمانده سپاه خلخال بودند، یک روز برای بازدید رسمی آمدند آنجا . لباسشان را در آوردند و گفتند که من هم می خواهم کشتی بگیرم .
اصرار کردیم که برای شما خوب نیست .
گفت : نه، می خواهم با مربی شما کشتی بگیرم ،
یک مقدار با هم دست و پنچه نرم کردند. هیچ وقت خودش را نمی گرفت .

می شد گفت از مستقر ترین و شاید بهترین مدیرانی بودند که می توانستند به جامعه خدمت کنند و به موقعیت های اداری اجتماعی وسیاسی بالاتری برسند، ولی همه اینها را رها کردند. اولویتی که اینها انتخاب کردند دفاع از جمهوری اسلامی ایران بود . دفاع از نظام مقدس اسلامی بود که با ایثار گری خودشان را جانشان را فدای این کار کردند .
مدتی که در خلخال بودم کسی را ندیدم که گله ای از رفتار ایشان داشته باشند ولی نه بخاطر اینکه شهید شده باشد. واقعأ طوری بود که نشنیدم گله ای یا دل رنجی از ایشان داشته باشند .
باهمه برادران بصورت یک خانواده زندگی می کرد و اگر از ماموریت ها دیر وقت برمی گشت، همانجا با برادران می خوابید . شاید خیلی بچه ها نمی دانستند که ایشان فرمانده است .

آقای باقرزاده:
در مورد شهید رجبی، آشنایی ما در سالهای 60 از سپاه اردبیل بود که شهید رجبی از جوانان برومند و غیور از سپاه خلخال بود. به جهت توانایی و لیاقت و شایستگی آمده بوند و در سپاه اردبیل خدمت می کرد و چند ماهی در سپاه اردبیل که خدمتش را انجام می داد، به جهت لیاقت وشجاعت و شایستگی و جدیت و تبین به سرپرستی گرمی و مغان منصوب شده بود .
چند ماهی در اینجا با توجه به اینکه تعدادی مشکل بود، در سپاه ماند و با اصرار اینکه خودش هم دوست داشت برود، به جبهه رفت. اتفاقأ شهید رجبی را که من در خدمت فرماندهی سپاه پاسداران پارس آباد بودم، آمدند 3 روز به عنوان فرمانده گرمی من تعویض کردم. یعنی عوض کردم و من به جای این آمدم و من هم خودم نماندم و بعد از 3 و 4 روز به عللی من هم نماندم و برگشتم و شهید رجبی عازم جبهه شد و من هم عازم جبهه شدم .
من در رده خدمتی یکی دیگر خدمت می کردم. شهید رجبی چون عاشق معنویت بود، عاشق اخلاص بود، رفتن گردان تخریب. گردان تخریب گردانی است که معمولا خیلی مخلصین و خیلی با صفاها و خیلی که نور بالا می زدند، وارد آن می شدند.
اتفاقا بنده جایی خدمت می کردم که یکی از آقایان آمد و به من گفت : که نمی خواهم با شما همکاری کنم . یعنی با واحد شما همکاری نمی کنم. گفتم که اگر شما با ما همکاری نکنید، شما را می فرستم به گردان تخریب. گفت : خوب من هم می خواهم بروم به گردان تخریب. شما من را از گردان تخریب می ترسانید که بروم و شهید بشوم؛ من هم می خواهم بروم آنجا شهید شوم؛ که شهید رجبی هم رفت به گردان تخریب و در گردان تخریب هم چند ماهی هم شد که شهید شد. این طوری است که عرض می کنم که شهید رجبی در مدت عمر کوتاهی که کرد، خیلی سریع آن پله ها را طی کرد و به شهدا پیوست.
شهید رجبی از خانواده انقلابی و متدینی بود که اخوی ایشان هم شهید شده بود. آدم جدی، متین و کم حرفی بود و خیلی هم اهل نزاع و شوخی نبود و خیلی با فکر بود. عرض کنم که به فکر کارهای خوب بود، به فکر خدمت بود که در این راه هم با خیلی از شهدای گردان تخریب در لشکر 31 عاشورا به شهادت رسید وبه خیل شهدا پیوست.

برادر زاده شهید:
در رابطه با زندگی شهید خدمت علی رجبی عموی اینجانب چون سن من به آن صورت کفاف نمی دهد، در زمان شهادت ایشان من 4 -3 سال داشتم.
همین قدر که شهدا شمع محفل بشریت هستند و شهید رجبی نیز از شهدا ی جنگ تحمیلی بودند، خاطرات از ایشان به خاطر دارم که معمولا با هم دروه ای هایشان می آمدند اینجا. رابطه ای بسیار صمیمی با دائی ام داشت، مخصوصأ با شهید حسن رضا نژاد.
تا آنجا که یادم می آید معمولأ عمو رفت و آمد می کرد به خانه ما. بیشتر هم دروه ای های خودشان بیشتر با شهید قطبی، آقای سیاح و آقای علوی که الان از اساتید دانشگاه هستند.
دفتر های ایشان را که من وقتی نگاه می کنم، می بینم که شهادت دائی ام را به ایشان تبریک گفتند که دست نوشته ای دارند که حسن جان شهادتت مبارک!!
ما هم باید ادامه دهنده راه شهدا باشیم تا بتوانیم در روز قیامت در محضر شهدا روسفید باشیم .
رابطه بسیار تنگاتنگ با عمو داشتند؛ عمو ی کوچکم. معمولا در تمام صحنه ها با ایشان بودند .
واقعأ از خلوص نیت و پاکی خاطر برخوردار بودند. حتی در سینین جوانی سعی می کردند از گناه پرهیز کنند و به دیگران کمک کنند و تا آنجایی که می توانستند، دست فقرا و دیگران را می گرفتند .
از آقای فروغی شنیده ام که در گرمی که بودند، در زمان خدمت با جوانها بیشتر دوست بودند و سعی می کردند آنها را به طرف دین اسلام هدایت کنند. مذهب شیعه را ترویج می دادند و از فرمایشات امام استفاده می کردند .
در زمانی که هم سن ما بودند، از جرأت و شهامت بسیار بالایی برخوردار بودند. فرمانده گردان تخریب بودند .
الان باید ادامه دهنده راه آنها باشیم و سعی کنیم از فرمایشات مقام معظم رهبری اطاعت کنیم و با امر به معروف و نهی از منکر، در رابطه با راه آنها، خون آنها و قلبشان ادامه دهنده راهشان باشیم تا بتوانیم روز قیامت جوابگو باشیم.

صاحب غفاری:
با شهید رجبی من دقیقأ از لحاظ تاریخ تولد هم سن بودیم . و از کلاس اول ابتدایی همکلاس بودیم و تا سوم راهنمایی. تقریبأ در تمام کلاسها با هم بودیم . از اول ابتدایی تا سوم راهنمایی با هم بودیم . زمانی که رفتیم اردبیل برای دوران دبیرستان، ایشان هم آمدند اردبیل همراه برادرشان ، آنجا هم بودیم، ولی در یک دبیرستان نبودیم. ایشان دبیرستانش جدا بود و ...
بعد از اتمام دوران دبیرستان ایشان وارد سپاه اردبیل شدند و بنده هم وارد سپاه شدم .
اواخر هم بعنوان فرمانده سپاه خلخال، مدتی در خود خلخال بود. شهید رجبی دریک خانواده واقعأ مذهبی رشد کرده بود. خودش فرزند کوچک خانواده بود.
از ابتدا گرایش بسیاری به امور مذهبی داشت. کلاسهای ما که تشکیل می شد، ایشان عنصر ثابت کلاس بودند. کلاس قرآن، کلاس احکام. پدر ایشان مدرسه احکام است و خیلی وقتها ایشان می آمد درس می داد .
ایشان خیلی علاقه به ورزش داشت ، فوتبالیست بود . در اردبیل که بودیم ایشان در راهپیمایی ها و تظاهراتی که زمان انقلاب بود، همیشه شرکت می کرد و پیشقدم بود. ایشان در سپاه واقعا به عنوان یک فرد شاخص در آن زمان از نظر عملکرد، توانمندی و مدیریت از خودشان دارد و بلافاصله بعد از ورودش به سپاه در رده های مسئولیت و فرماندهی قرار گرفت و تقریبأ از شش ماه دوم، ایشان مسئول و فرمانده عملیات بخش تا فرمانده سپاه پیشرفت کرد .
زمانی که می خواست به جبهه برود همه مسئولین سپاه اعم از سپاه اردبیل و سپاه منطقه 5 تبریز مخالف رفتن ایشان بودند. ایشان با اصرار زیاد، راهی جبهه شد . به لحاظ اینکه ایشان فرمانده سپاه بودند و و در را ه مدیریت به وجودشان خیلی نیاز بود.
فاصله رفتن ایشان به جبهه با شهادتشان خیلی زیاد نبود وعجیب بود قبل از اینکه ایشان به جبهه برود، در چند ماه آخر اصلأ روحیات خاصی پیدا کرده بود، حالت معنوی خاصی پیدا کرده بود .
ما با این دوستانی که بودیم، شهید رجبی ، شهید عمران پستی و چند نفر دیگر قرار بر این شد که در یک روستای محرومی که حدودأ 15 کیلومتری از محل ما فاصله داشت، برویم و مدرسه ای بنا کنیم . صبحهای خیلی زود بعد از نماز صبح حرکت می کردیم و بعد از چند ساعت به آنجا می رسیدیم و شروع به ساخت و ساز می کردیم. یک عده گل درست می کردند، یک عده خشت درست می کردند، شهید رجبی بنایی می کرد – شهید پستی بنایی می کرد و...

محبت علی رجبی برادر شهید:
یک خاطره جالب برام فراموش نشدنی است و همواره در جلوی دیدگانم مجسم می شود: دو سه سال پیش ، پیش مادرم رفته بودم خلخال. همیشه رفت و آمد می کنیم. الان هم رفت و آمد می کنیم. مادر و پدرم در شهرستان زندگی می کنند.
پدرم کمی پیر شده؛ اخیرأ مریض شده و مادرم از ایشان مواظبت می کند . پیش مادرم بودم که یک بار صحبت می کرد.
گفتم مادر از خدمت چه خبر ؟ گفت که خدمت آمده بود. گفتم که چه طوری آمده بود؟ گفت : مادر جان، یک بار تنها در خانه نشسته بودم. پدرت هم خانه نبود. با خود فکر می کردم می گفتم که ببین پسرم خدمت نه به خوابم می آید، نه حالی، نه خبری از من می گیرد. همان طوری برای خودم فکر می کردم .
بعد خودم رو سرگرم کردم. گریه کردم، زاری کردم، نماز خواندم، بعد رفتم حیاط. یک حیاط بزرگ در خانه پدری داریم.
می گفت : رفتم حیاط و برگشتم و نشستم. آن طوری که صحبت می کرد فصل بهار بود. می گفت نشسته بودم و مشغول کار خودم بودم. دیدم خدمت بلند قامت، قدش بلند تر شده از آن دوران که بوده، سرم پایین بود. احساس کردم دارد می آید. می گفت تا نگاه کردم با چشم دیده حقیقی و نه اینکه در خواب دیده باشم، او را دیدم. می گفت : عصر بود. می گفت: با لباس سبز سپاهی وارد حال شد، منتها پایش به زمین نمی چسبید.
بعد جوراب های سبز ارتشی هم پایش بود. می گفت : آمد از جلوی من رد شد. تا سرم را بلند کردم به زبان آذری گفتم : با خ اوغلان گلدی فکر الیدیم بالام گلدی !!
احساس می کردم که یک امر مهمی دارد ولی فرصت آن را ندارد که بنشیند با من صحبت کند. همان طوری از جلوی من رد شد و گذشت. این خاطره فوق العاده فراموش نشدنی است.
مادرم می گفت: از آن روز احساس می کنم خدمت در جلوی چشم من است و همیشه می بینمش.
البته دخترم چند مرتبه او را تو خواب دیده، من هم خواب او را دیدم، ولی آن خاطره مادرم برای من خیلی جالب بود که با چشم حقیقی اش او را در حالت زنده دیده است.
بعد می گفت به پدرت هم گفتم. پدرت گفت که احتمالأ خیال کردی. ولی من پسرم را دیدم و هر وقت که تنها بمانم، احساس می کنم که در پیش من است. این هم یک خاطره ای بود که از مادرم خدمتتان عرض کردم.

همسرشهید:
یک بار همسر م برای خانواده ام یک ظرف غذا می پزد. دخترم وحیده هم بود . شهید خانواده ام را با ماشین به هشتجین می برد . کمی با سرعت می راند . پدرم می گوید : کمی آرام تر، اینجا جبهه نیست، شهر است. شهید جواب می دهد : برای من همه جای کشور جبهه است.
خیلی در فکر جبهه و جهاد بود .

برادر شهید:
یادم است به هشتجین رفته بودیم. در مسجد مشغول نماز بودم که دیدم به من اقتدار کرده است. بنده خودم را اصلأ لایق و در حد ایشان نمی دیدم . به بزرگتر احترام می گذاشت.
بعد از پدرم اولین کسی که ایمان او را کامل می دانم، شهید خدمت علی است و من به برادر بودن با او افتخار می کنم.

آقای شجاعی:
توصیه هایی که شهید رجبی به ما می کردند، می گفتند سعی کنید در زمان راهپیمایی ها به وضو باشید . سعی کنید کسانی که برای ما مسئله ایجا می کنند در کنار ما نباشند. به سیاست دست نزنید، طوری که راهپیمایی ها به سرانجام خود برسند .
شهید رجبی از ما خواستند به مرکز بخش بیاییم برای سلامتی حضرت امام دعا بخوانیم. در فکر امنیت بچه ها بودند. در فکر سلامت بچه ها بودند و اینکه هیچ خوفی از شهادت در دلشان نشان نمی دادند.
با تشکیل مجاهدین انقلاب اسلحه بدست گرفتیم و در امر امنیت به پاسگاه محل کمک کردیم و نگهبانی می دادیم.
برادر بزرگوار شهید عمران پستی و شهید رجبی خودشان در رأس امور بودند. از جمله کسانی که اسمشان برای اعدام داده شده بود، شهید رجبی، شهید پستی، شهید شرق الجعفری و آقای سیاح بودند . آن چهره هایی که در شکل گیری انقلاب نقش بسزائی داشتند.
یادم می آید ایشان اینقدر در دل اینها ( منافقین ) نفوذ کردند که یکی از همین منافقین بعد از توبه آمد و با تأیید ایشان به جبهه ها رفت. مدت ها هم در جبهه بود. وقتی از ایشان سئوال می کردیم چرا؟ می گفت : این پیام را شهید رجبی به من داد؛ با اخلاقش با رفتارش، با معنویاتش، با خود بودنش باعث شد در من تحول ایجاد بشود.
ایشان در فرماندهی هیچ تفاوتی بین رزمنده ها نمی گذاشت. سعی می کرد همه را یکسان ببیند. باهم غذا می خوردند.
داخل سالن غذا خوری من یکبار هم ندیدم کسی برایش غذا ببرد. همیشه داخل صف بودند، مثل سایرین غذا می خوردند، استراحتشان هم با عموم بود. نمازشان با عموم بود . حالا بگذاریم از نماز شب شان و کارهایی که در خفا می کردند .
خوف الهی در وجودشان داشتند. خیلی در کارهایشان جدی بودند . همه کارهایشان برای یک کار حساب شده استوار بود .
ایشان به ما می گفتند : در کاری که می کنید، ببینید چقدر توانسته اید رضایت خدا را جلب کنید . آن موقع موفق هستید . برای کارهایی که می کنید در برابر خدا مسئول هستید .
شهید بزرگوار همیشه به فکر خیر و صلاح بودند . این برای ما خیلی با اهمیت بود. خوف خدا در وجودشان نمایان بود . همیشه اصرار بر این داشتند که حساب و کتاب خدا را در نظر بگیرید .
ایشان نفوذ کلامی زیادی ما بین بچه ها داشتند، حتی ما بین منافقین. آن زمان تعداد زیادی از منافقان پشیمان و سر خورده و توبه کرده مدت ها برای امضای حضور در شهر خلخال به سپاه می آمدند. آن زمان کار اطلاعاتی را هم سپاه انجام می داد .
ایشان آن قدر در دل منافقین اثر گذاشته بودند که منافقین اظهار می کردند ما برای امضاء نمی آییم، ما برای رویت شخصیت والای شهید رجبی به این مکان می آییم و گرنه می توانیم فرار کنیم .
دستور تعطیلی مدارس را در دانش آموزان برای مدیران صادر کردند . گفتند ما مدرسه نمی آییم.
اطلاع پیدا کردیم ایشان به عضویت سپاه در آمدند.
زمانی که دشمن هجوم خود را آغاز کرد ضرورت به اینجا کشید که ما هم در صفوف رزمندگان اسلام باشیم . ابتدا به صورت بسیجی ما را به جبهه ها هدایت کردند .
یادم می آید سال 60، زمستان بود، ایشان به مسجد آمدند . توصیه کردند به جبهه ها بروید پایگاه بسیج را تشکیل دهیم .
زمانی که ایشان فرمانده سپاه خلخال را به عهده داشتند، بنده توفیقی برایم حاصل شد تا بیشتر در خدمتشان باشم. هم از معنویات ایشان و از مقام والای ایشان استفاده کردم. من احساس می کردم از آرامش قلبی که در زمان شکل گیری انقلاب به یادگار داشتم، در کنار ایشان بودن خیلی برایم خوب بود.

حکمت ا... پور هدایت:
در باغ توپ بازی می کردیم . کاپیتان تیم فوتبال محله ما بود . با هم مدرسه می رفتیم و می آمدیم . دوران دبیرستان را شهید رجبی به اردبیل می آید و ارتباط ما قطع می شود . قبل از انقلاب انجمن اسلامی توحید هشتجین را تشکیل دادیم که پیشنهاد شهید پستی بود .
در جریان انقلاب ساختمان های منزل ما مشرف و مسلط به پاسگاه بود و ما به صورت مخفیانه سنگ به طرف پاسگاه پر تاب می کردیم . اولین راهپیمایی در خلخال نبود ولی قبل از آن در هشتجین تشکیل دادیم . با مدرسه هماهنگ کرده بود 7 - 8 نفر هم در حال شعار دادن به طرف مدرسه حرکت کردیم . وارد مدرسه شدیم . دیگر دانش آموزان به ما پیوستند و مدرسه تعطیل شد و اولین راهپیمایی با درگیری با مدیر و بعضی از معلمان درگیر شدیم .
بعد ها روحانی های منطقه هم به ما پیوستند . ولی در گیر نشدیم . در راهپیمایی های بعدی بود که با عده ای موافق شاه درگیر شدیم . یک روحانی را هم دستگیر کردند و شب آن روز ما به پاسگاه حمله کردیم با سنگ ، که روحانی را آزاد کردند . بعد ها آن قدر پاسگاه را اذیت کردیم تا سعی کردند از آنجا کوچ کنند . فرمانده پاسگاه تمامی مردم را جمع کرد و گفت به خاطر اذیت شما ما می خواهیم از هشتجین پاسگاه را جمع کنیم . کمونیست ها می آیند خودشان به حساب شما می رسند . مردم هم کمی نان و چند کتاب قرآن آوردند که پاسگاه را جمع نکید . تا اینکه راضی کردند بمانند و در مسافر خانه هشتجین ساکن شدند . که خود یک تاکتیک بود .
ایمان و تقوای ، فعالیت های انقلابی شهید ، معروفیت خانواده ایشان به ایمان و تقوا ، قدرت مدیریت شهید و بومی بودن ایشان دلایل انتخاب ایشان به فرماندهی بود .
من در اردبیل وارد سپاه شدم لذا به علت این که برادرم شهید شده بود و مجبور بودم مدتی کنار خانواده باشم لذا به خلخال منتقل شدم . به هشتجین می رفتم که دیدم شهید با موتور از جاده هشتجین به خلخال می آیند. مرا دیدند ایستادند و روبوسی کردیم و از این که به خلخال منتقل شده بودم خوشحال بودند . مرا به روابط عمومی دادند و اکثرأ بعد از ظهر با شهید رجبی بودم . شب را هم در آسایشگاه می خوابیدیم . در حیاط سپاه دو تا اتاق بود یکی شهید رجبی در آن می نشست . یک میز ساده و چند صندلی در اتاقش بود . بعد بنده به بسیج منتقل شدم و یک
فاصله ای بین محل کار ما و ایشان بوجود آمد . بعد به منطقه اعزام شدم . در منطقه بودم که اطلاع یافتم ایشان در منطقه هستند . به محل کار ایشان رفتم یک پاترول سبز رنگی داشتند با آن آمدند . همدیگر را دیدم و رفتیم چادر ایشان و در چند روز بعد ایشان را مرتب می دیدم به چادر ها سر می زدیم . در منطقه ما سه گردان بودیم . مسئول تدارکات بودیم . یک روز وسایل خریداری کرده بود قبل از عملیات بود به محل شهید رجبی رفتم دیدم عده ای دارند سرشان را اصلاح می کنند . شوخی کرد و گفت : ماشین عکست را می آوری از ما عکس می گرفتی .
صبور هم بود خداحافظی کردیم به مقر خودم برگشتم . بعد ها شهید شدنش را شنیدم . به منطقه می رفتم یک سرباز نظامی نامی بود گفت : شهید رجبی شهید شده دارند می آورند . با قایق به عقب انتقال داده بودند در ماشین بود پیکرش عکسش را گرفتم . قبل از آن چفیه ام را به او داده بودم در عکس پیکرش هم معلوم است .

اوایل تشکیل جهاد بود روزه هم بودیم در یک روستا به نام ارده بیلق برای روستاییان مدرسه می ساختیم . . کارگری میکردیم با شهید .

محبت علی رجبی برادر شهید:
خدمت علی در منزل فرزندعزیزی بود . از آغوش به زمین نمی گذاشتند . شیرینی می کرد . کوچکتر از همه بودند.
هم ین با خواهر کوچکتر سرخیه بود . خیلی با هم اخت بودند در روستای اطراف وقتی نوجوان بود می رفت در این روستا خانه های مخروبه ای بود که افراد بی بضاعت زندگی می کردند چندین بار با دوستان بیل و کلنگ و وسایل بر می داشتند و برای تعمیر و نظافت آن خانه ها می رفتند .
یک روز دربحبوحه انقلاب یک نفر عکس شاه را می آورد که در مغازه پدرمان بزند. شهید با یک میله فلزی مقاومت می کند و اجازه نمی دهد که این کار انجام شود. علاقمند به فیلم و اغلب به فیلم های جنگی بود .
قبل از انقلاب که مادر تبریز بودیم می آمد و در راهپیمایی ها شرکت می کردند بنده کاه مخالفت می کردم .اغلب بعد از مسئولیت در سپاه به همراه دوستان به منزل ما می آمد و می ماندند .
یک روز بسیار ناراحت بودند می گفت : برادر به من اجازه نمی دهند به منطفه بروم . گفتم حتمأ صلاح در این است . گفت نه من خیلی علاقه مند هستم به بسیج بروم می خواهم استفعا بدم .
گفت : استعفا می دهم تا خسر الدنیا و الاخره نشوم . من تقریبأ عصبانی شدم ولی از شهدای احد برایم صحبت کرد . تقریبأ وی سال 62 بود که آمده بود تبریز. گفت : می خواهم بروم لشکر استعفا دهم . بعد هم گفت : البته استعفا داده ام . من کمی ناراحت شدم . گاهی سیگار می کشید که از من قایم می کرد. در آخرین بار درمنزل ما در یکی از اتاقها خوابیده بود زود بلند شدم دیدم خوابیده است و رفتم سر کار نمی دانستم آخرین اعزام ایشان است .
به همسرم زنگ زدم گفتم رفته ؟ گفت : بله ولی جا نماز وی مانده است . برگشته بود ببره .

یک روز آمده بود که خیلی ناراحت بود رفت با تلفن صحبت کرد بعد دیدم شدیدأ گریه می کند ؟ علت را پرسیدم گفت دوستم شهید قطبی شهید شده است. دیگر ساعت ها آرام نگرفت . با شهید قطبی خیلی صمیمی بودند. می گفت تو شهید می شوی من روی قبرت می پرم. دیگری می گفت: نه اول تو شهید می شوی من از روی قبرتو می پرم خوش اخلاق بود . همیشه وضو داشت .

یک روز یک بلوز پوشیده بودم یقه اش (7 ) بود و کمی گشاد . جهیزیه خواهرم را بار کامیون می کردیم . جلو در می آمد و می گفت : وسایل را بده من ببرم تو اذیت می شوی . بعد متوجه شدم که منظورش این است که چون گلوی شما دیده می شود نمی خواهد من بیرون ازمنزل باشم. با این کار درس بزرگی به من داد که بعدها دیگر لباس به آن شکل نپوشیدم . یک روز هم این قضیه درباره یک چادر نازک به وقوع پیوست .

روز اعزام بود لباسهای نظامی اش را پوشیده بقیه لباسهایش را تا کرد و به من داد گفت : اگر برگشتم که هیچ . اگر برنگشتم برادر هر چه می خواهد بکند. خیلی ناراحت شدم . هنوز لباسهایش بالای کمد است.
آش دوغ را بسیار دوست داشت . یک روز نزدیک به 30 نفر به منزل آمدند . روزی شان قبل از خودشان می آمد . آن روز قبلش یک جعبه گوجه فرنگی و چند شانه تخم مرغ خریده بود . دیدم چیزی جز املت نمی شود درست کرد. گفت : عیب ندارد بسیار هم عالی است .
یک بار در مراسم عاشورا در تبریز بود بعد از مراسم عاشورا داخل حیاط مصلی دسته شاه حسین بسته شده بود . در دلم آرزو داشتم ای کاش شهید اینجا بود . بعد متوجه شدم در صف جلو ایستاده می گوید با سوز : « حسینه یولوندا آغلار گوزلریم » وقتی از امام حسین (ع) سخن به میان می آمد از ته دل آه می کشید و می گفت : ما به این مقام نمی رسیم .
وقتی از کسی خدا خافظی می کرد التماس دعا می کرد و واقعأ از ته دل .

همانطور که ذکر شد بزرگترین مانع برای شکل گیری انقلاب در بخش ، وجود پاسگاه بود. شهید رحیم به هر ترتیبی که شده بود تصمیم گرفت پاسگاه را مجبور به ترک محل نماید .
طبق برنامه ریزی که انجام شد قرار شد مردم و جوانان محل اطلاع رسانی شود و درجلوی پاسگاه جمع شود و نسبت به اعمال آنها اعتراض نمایند که خوشبختانه با تجمع مردم در جلوی پاسگاه روبرم شدند. در اعتراض به آنها پاسگاه را وادار کردند که محل را ترک نمایند ولی تعدادی از وابستگان به رژیم ستم شاهی از جمله ساواکیها – اعضاء حزب رستاخیز و ... که چندان رضایتی به این کار نداشتند، اشکال تراشی می کردند و در نهایت پاسگاه از محل قبلی خود منتقل و توسط بعضی از وابستگان در محلی دیگر مستقر گردید. ولی دیگر آن عظمت و شهامت را درمقابل آن نداشتند.

سید فتاح درستکار:

 

در سال 1358 عضو سپاه شدند . اول مسئول مخابرات اردبیل شدند بعد از مدتی به روابط عمومی منتقل شدند و در نهایت با توجه به کارایی ایشان فرمانده سپاه خلخال شدند .

 

اولین بار ایشان را در نماز جماعت در سپاه ناحیه اردبیل از نزدیک دیدم . در اتاق ایشان در مخابرات با هم از مسایل خلخال و سپاه آنجا صحبت کردیم .

 

برای نماز شب بیدار می شد. اکثر وقت ها را اگر کسی می خواست نماز شب بخواند از ایشان می خواست که ایشان را هم بیدا کند چون برادران سپاه مطمئن بودند ایشان برای نماز شب بیدار هستند . در معنویات سر آمد بود .

 

ایشان در پایان روز در نماز به کارهای خود رسیدگی می کرد اگر کسی را از معنویات خود اندکی می رنجاند حتمأ فردای آن روز شخصأ از ایشان طلب بخشش می کرد


موضوعات مرتبط: ,

برچسب‌ها: شهید رجبی ، شهید خدمتعلی رجبی ، خدمتعلی رجبی ، رجبی ، رجبی هشجین ، خدمتعلی رجبی هشجین،شهید خدمتعلی رجبی هشجین،هشجین،شهدای هشجین,
[ يکشنبه 20 فروردين 1391 ] [ 23:51 ] [ مدير ] [ بازديد : 481 ]